Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:یکشنبه 13 بهمن 1398-12:46 ب.ظ

نویسنده :سارا زاهدی

عکس بالا تصویر یک گدا نیست !

عکس بالا تصویر یک گدا نیست !این مرد پزشک متبحر لنگرودی است، 
که بدلیل مطالعه زیاد و همدردی با مردم فقیر و غصه خوردن و همزاد پنداری با آنها متاسفانه دچار روانپریشی شده بود ، 
دکتر عبدالله پشت کاغذ سیگار نسخه مینوشت و مجانی بیماران را ویزیت میکرد ، جالب این بود که تمام داروخانه های شهر خط دکتر را میشناختند و نسخه اش را میپیچیدن و البته به بیماران به دلیل احترام به دکتر ارزانتر حساب میکردن ، تشخیص دکتر عبدالله بسیار خوب بوده و خیلی ها وقتی از رفتن پیش دکترهای روز نتیجه ای نمی گرفتند صبر میکردن تا او را در کوچه و خیابان بینند او مطب نداشت و مثل دوره گردها تو کوچه خیابونا میگشت.
این پزشک سالهاست فوت کرده ولی هنوز یاد و خاطره اش در ذهن مردم هست این عکس توسط آقای آل بویه زمانی که طبق عادت در حال مطالعه کتاب قرضی از کتابفروشی میرفطروس بوده در همانجا گرفته شده و این عکس در یکی از جشنواره های عکاسی انگلستان جایزه دوم را گرفته .
دکتر عبدالله اهل اطراف رودسر بوده و همه جا پیاده می رفته ولی پاتوق اصلیش لنگرود بوده است.


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 13 بهمن 1398-12:43 ب.ظ

نویسنده :سارا زاهدی

وعده فراموش شده

وعده فراموش شده 

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد از او پرسید :آیا سردت نیست؟نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد.


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 13 بهمن 1398-12:43 ب.ظ

نویسنده :سارا زاهدی

یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود

یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که :
روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد.  
او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود بی اختیار ایستادم. مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود مرد جوان پس از …. تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل، راهش را گرفت و رفت چند متر آن طرفتر، در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد 
 رفتار وی گیجم کرد. به او نزدیک شدم و پرسیدم: «مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود؟» نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: «من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند.» 


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 13 بهمن 1398-12:42 ب.ظ

نویسنده :سارا زاهدی

مردی با دوچرخه به خط مرزی می‌رسد

مردی با دوچرخه به خط مرزی می‌رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مأمور مرزی می‌پرسد: «در کیسه ها چه داری؟»

او می‌گوید: «شن.»

مأمور او را از دوچرخه پیاده می‌کند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت می‌کند. ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی‌یابد. بنابراین به او اجازه عبور می‌دهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می‌شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا. این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می‌شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی‌شود.

یک روز آن مأمور در شهر او را می‌بیند و پس از سلام و احوال‌پرسی، به او می‌گوید: «من هنوز هم به تو مشکوکم و می‌دانم که در کار قاچاق بودی. راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می‌کردی؟»

مرد می‌گوید: «دوچرخه!»

گاهی وقت‌ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می‌کنند.


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 13 بهمن 1398-12:39 ب.ظ

نویسنده :سارا زاهدی

دلنوشته های بهمن ماه 1398

آدمها از دور مهربانترند. خوش اخلاقترند. صبورترند. بزرگترند. باگذشت ترند. اصلا زیباترند. مثل عکسها. گاهی زوم کردن روی یک عکس و از نزدیک دیدنش، نظرمان را به کل درباره ی آن سوژه عوض میکند.
 بعضی از آدمها هم هستند که همانطوریکه فقط یک نیمرخ شان توی عکسها خوب می افتد، تنها یک بُعد از شخصیتشان خوب است. 
 خلاصه بگویم دارم به این فرضیه فکر میکنم که نزدیک شدن به آدمها، میتواند یکی از بزرگترین اشتباهات باشد. بیشتر وقتها آدمها را از دور دوست بداریم بهتر است.
--------------------

دارو و دوست!

هر دو دردها را تسکین می‌دهند...
با این تفاوت كه «دوست»...
نه قیمت دارد؛
نه نیاز به بیمهٔ حمایتی ؛
چون خودش حمایت است!
نه مقدار دارد ؛
نه تاریخ انقضا ،
بلكه هر چه قدیمی‌تر باشد ، اثرش عمیق‌تر و شفابخش‌تر است!
هر دارو برای دردی مؤثر است ، و برای یک درد دیگر مُضِر...؛
اما دوست ، بر هر دردی دواست!

سلامتی همه رفیقا،

----------------------


سعدی در یکی از خاطرات کودکی خود می گوید :
یاد دارم که در ایام کودکی، اهل عبادت بودم و
 شب ها بر می خاستم و نماز می گزاردم و
 به زهد و تقوا، رغبت بسیار داشتم ..
شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و
 تمام شب چشم بر هم نگذاشتم و قرآنِ گرامی را ،
بر کنار گرفته ، می خواندم .. 
در آن حال دیدم که همه آنان که گرد ما هستند ،
 خوابیده اند ..
پدر را گفتم : 
از اینان کسی سر بر نمی دارد که نمازی بخواند ..
 خواب غفلت ، 
چنان اینان را برده است که گویی نخفته اند ،
 بلکه مرده اند ..
پدر گفت : تو نیز اگر می خفتی ، 
بهتر از آن بود که در پوستین خلق افتی و
 عیب آنان گویی و بر خود ببالی ..

--------------------

آدمی به مرور آرام می‌گیرد، بزرگ 
می‌شود بالغ می‌شود و پای اشتباهاتش می‌ایستد آن‌ها را به گردن دیگران نمی‌اندازد و دنبال مقصر نمی‌گردد 
گذشته‌اش را قبول می‌کند، نادیده‌اش نمی‌گیرد و اجازه می‌دهد هر چیزی 
که بوده در همان گذشته بماند
آدمی از یک جایی به بعد می‌فهمد 
که از حالا باید آینده‌‌اش را از نو بسازد 
اما به نوعی دیگر می‌فهمد 
که زندگی یک موهبت است، یک غنیمت 
است یک نعمت است و نباید آن را فدای آدم‌های بی‌مقدار کرد !
اصلا از یک جایی به بعد
حال آدم خودش خوب می‌شود

~ محمود دولت‌آبادی
------------------------------

ناصرالدین شاه قاجار در ماه مبارک رمضان نامه ای به مرجع تقلید آن زمان
 میرزای شیرازی به این مضمون نوشت :
من وقتی روزه میگیرم از شدت گرسنگی
و تشنگی عصبانی میشوم و ناخود آگاه
دستور به قتل افراد بی گناه میدهم لذا
 جواز روزه نگرفتن مرا صادر بفرمایید!
آیت الله میرزای شیرازی
 در جواب ناصرالدین شاه نوشت:
بسمه تعالی 
حکم خدا قابل تغییر نیست لکن حاکم
 قابل تغییر است اگر نمیتوانی به
 اعصابت مسلط شوی از مسند حکومت 
پایین بیا تا شخص با ایمانی در جایگاه
 تو قرار گیرد و خون مؤمنین
 بیهوده ریخته نشود.

 اینم حکایت برخی مسئولین هستش
یکی نیست بهشون بگه اگه نمیتونید 
مشکل مردم رو حل کنید جای خودتون رو به یکی دیگه بدید که چاره ساز 
باشه نه مشکل ساز.

---------------------
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه یجوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها وحشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار،کمی در هوا پرواز می کرد.
سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بال های طلاییش برخلاف جریان شدید باد پروازمی کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: «این کیست ؟» همسایه اش پاسخ داد : «این یک عقاب است. سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم». عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکر می کرد یک مرغ است.



نظرات() 



ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو