عکس نوشته های جدید و شعر های عاشقانه و غمگین http://delltangihayam.mihanblog.com 2020-04-02T04:57:49+01:00 text/html 2020-02-02T09:16:28+01:00 delltangihayam.mihanblog.com سارا زاهدی عکس بالا تصویر یک گدا نیست ! http://delltangihayam.mihanblog.com/post/35 <div><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://uupload.ir/files/9kx9_photo_2020-02-02_12-46-13.jpg" alt=""></div><div>عکس بالا تصویر یک گدا نیست !این مرد پزشک متبحر لنگرودی است،&nbsp;</div><div>که بدلیل مطالعه زیاد و همدردی با مردم فقیر و غصه خوردن و همزاد پنداری با آنها متاسفانه دچار روانپریشی شده بود ،&nbsp;</div><div>دکتر عبدالله پشت کاغذ سیگار نسخه مینوشت و مجانی بیماران را ویزیت میکرد ، جالب این بود که تمام داروخانه های شهر خط دکتر را میشناختند و نسخه اش را میپیچیدن و البته به بیماران به دلیل احترام به دکتر ارزانتر حساب میکردن ، تشخیص دکتر عبدالله بسیار خوب بوده و خیلی ها وقتی از رفتن پیش دکترهای روز نتیجه ای نمی گرفتند صبر میکردن تا او را در کوچه و خیابان بینند او مطب نداشت و مثل دوره گردها تو کوچه خیابونا میگشت.</div><div>این پزشک سالهاست فوت کرده ولی هنوز یاد و خاطره اش در ذهن مردم هست این عکس توسط آقای آل بویه زمانی که طبق عادت در حال مطالعه کتاب قرضی از کتابفروشی میرفطروس بوده در همانجا گرفته شده و این عکس در یکی از جشنواره های عکاسی انگلستان جایزه دوم را گرفته .</div><div>دکتر عبدالله اهل اطراف رودسر بوده و همه جا پیاده می رفته ولی پاتوق اصلیش لنگرود بوده است.</div> text/html 2020-02-02T09:13:50+01:00 delltangihayam.mihanblog.com سارا زاهدی وعده فراموش شده http://delltangihayam.mihanblog.com/post/34 <div>وعده فراموش شده&nbsp;</div><div><br></div><div>پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد از او پرسید :آیا سردت نیست؟نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد.</div> text/html 2020-02-02T09:13:10+01:00 delltangihayam.mihanblog.com سارا زاهدی یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود http://delltangihayam.mihanblog.com/post/33 <div>یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که :</div><div>روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد.&nbsp;&nbsp;</div><div>او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود بی اختیار ایستادم. مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود مرد جوان پس از …. تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل، راهش را گرفت و رفت چند متر آن طرفتر، در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد&nbsp;</div><div>&nbsp;رفتار وی گیجم کرد. به او نزدیک شدم و پرسیدم: «مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود؟» نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: «من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند.»&nbsp;</div> text/html 2020-02-02T09:12:34+01:00 delltangihayam.mihanblog.com سارا زاهدی مردی با دوچرخه به خط مرزی می‌رسد http://delltangihayam.mihanblog.com/post/32 <div>مردی با دوچرخه به خط مرزی می‌رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مأمور مرزی می‌پرسد: «در کیسه ها چه داری؟»</div><div><br></div><div>او می‌گوید: «شن.»</div><div><br></div><div>مأمور او را از دوچرخه پیاده می‌کند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت می‌کند. ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی‌یابد. بنابراین به او اجازه عبور می‌دهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می‌شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا. این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می‌شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی‌شود.</div><div><br></div><div>یک روز آن مأمور در شهر او را می‌بیند و پس از سلام و احوال‌پرسی، به او می‌گوید: «من هنوز هم به تو مشکوکم و می‌دانم که در کار قاچاق بودی. راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می‌کردی؟»</div><div><br></div><div>مرد می‌گوید: «دوچرخه!»</div><div><br></div><div>گاهی وقت‌ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می‌کنند.</div> text/html 2020-02-02T09:09:50+01:00 delltangihayam.mihanblog.com سارا زاهدی دلنوشته های بهمن ماه 1398 http://delltangihayam.mihanblog.com/post/31 <div>آدمها از دور مهربانترند. خوش اخلاقترند. صبورترند. بزرگترند. باگذشت ترند. اصلا زیباترند. مثل عکسها. گاهی زوم کردن روی یک عکس و از نزدیک دیدنش، نظرمان را به کل درباره ی آن سوژه عوض میکند.</div><div>&nbsp;بعضی از آدمها هم هستند که همانطوریکه فقط یک نیمرخ شان توی عکسها خوب می افتد، تنها یک بُعد از شخصیتشان خوب است.&nbsp;</div><div>&nbsp;خلاصه بگویم دارم به این فرضیه فکر میکنم که نزدیک شدن به آدمها، میتواند یکی از بزرگترین اشتباهات باشد. بیشتر وقتها آدمها را از دور دوست بداریم بهتر است.</div><div>--------------------</div><div><br></div><div><div>دارو و دوست!</div><div><br></div><div>هر دو دردها را تسکین می‌دهند...</div><div>با این تفاوت كه «دوست»...</div><div>نه قیمت دارد؛</div><div>نه نیاز به بیمهٔ حمایتی ؛</div><div>چون خودش حمایت است!</div><div>نه مقدار دارد ؛</div><div>نه تاریخ انقضا ،</div><div>بلكه هر چه قدیمی‌تر باشد ، اثرش عمیق‌تر و شفابخش‌تر است!</div><div>هر دارو برای دردی مؤثر است ، و برای یک درد دیگر مُضِر...؛</div><div>اما دوست ، بر هر دردی دواست!</div><div><br></div><div>سلامتی همه رفیقا،</div></div><div><br></div><div>----------------------</div><div><br></div><div><br></div><div><div>سعدی در یکی از خاطرات کودکی خود می گوید :</div><div>یاد دارم که در ایام کودکی، اهل عبادت بودم و</div><div>&nbsp;شب ها بر می خاستم و نماز می گزاردم و</div><div>&nbsp;به زهد و تقوا، رغبت بسیار داشتم ..</div><div>شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و</div><div>&nbsp;تمام شب چشم بر هم نگذاشتم و قرآنِ گرامی را ،</div><div>بر کنار گرفته ، می خواندم ..&nbsp;</div><div>در آن حال دیدم که همه آنان که گرد ما هستند ،</div><div>&nbsp;خوابیده اند ..</div><div>پدر را گفتم :&nbsp;</div><div>از اینان کسی سر بر نمی دارد که نمازی بخواند ..</div><div>&nbsp;خواب غفلت ،&nbsp;</div><div>چنان اینان را برده است که گویی نخفته اند ،</div><div>&nbsp;بلکه مرده اند ..</div><div>پدر گفت : تو نیز اگر می خفتی ،&nbsp;</div><div>بهتر از آن بود که در پوستین خلق افتی و</div><div>&nbsp;عیب آنان گویی و بر خود ببالی ..</div></div><div><br></div><div>--------------------</div><div><br></div><div><div>آدمی به مرور آرام می‌گیرد، بزرگ&nbsp;</div><div>می‌شود بالغ می‌شود و پای اشتباهاتش می‌ایستد آن‌ها را به گردن دیگران نمی‌اندازد و دنبال مقصر نمی‌گردد&nbsp;</div><div>گذشته‌اش را قبول می‌کند، نادیده‌اش نمی‌گیرد و اجازه می‌دهد هر چیزی&nbsp;</div><div>که بوده در همان گذشته بماند</div><div>آدمی از یک جایی به بعد می‌فهمد&nbsp;</div><div>که از حالا باید آینده‌‌اش را از نو بسازد&nbsp;</div><div>اما به نوعی دیگر می‌فهمد&nbsp;</div><div>که زندگی یک موهبت است، یک غنیمت&nbsp;</div><div>است یک نعمت است و نباید آن را فدای آدم‌های بی‌مقدار کرد !</div><div>اصلا از یک جایی به بعد</div><div>حال آدم خودش خوب می‌شود</div><div><br></div><div>~ محمود دولت‌آبادی</div></div><div>------------------------------</div><div><br></div><div><div>ناصرالدین شاه قاجار در ماه مبارک رمضان نامه ای به مرجع تقلید آن زمان</div><div>&nbsp;میرزای شیرازی به این مضمون نوشت :</div><div>من وقتی روزه میگیرم از شدت گرسنگی</div><div>و تشنگی عصبانی میشوم و ناخود آگاه</div><div>دستور به قتل افراد بی گناه میدهم لذا</div><div>&nbsp;جواز روزه نگرفتن مرا صادر بفرمایید!</div><div>آیت الله میرزای شیرازی</div><div>&nbsp;در جواب ناصرالدین شاه نوشت:</div><div>بسمه تعالی&nbsp;</div><div>حکم خدا قابل تغییر نیست لکن حاکم</div><div>&nbsp;قابل تغییر است اگر نمیتوانی به</div><div>&nbsp;اعصابت مسلط شوی از مسند حکومت&nbsp;</div><div>پایین بیا تا شخص با ایمانی در جایگاه</div><div>&nbsp;تو قرار گیرد و خون مؤمنین</div><div>&nbsp;بیهوده ریخته نشود.</div><div><br></div><div>&nbsp;اینم حکایت برخی مسئولین هستش</div><div>یکی نیست بهشون بگه اگه نمیتونید&nbsp;</div><div>مشکل مردم رو حل کنید جای خودتون رو به یکی دیگه بدید که چاره ساز&nbsp;</div><div>باشه نه مشکل ساز.</div></div><div><br></div><div>---------------------</div><div><div>مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه یجوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها وحشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار،کمی در هوا پرواز می کرد.</div><div>سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بال های طلاییش برخلاف جریان شدید باد پروازمی کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: «این کیست ؟» همسایه اش پاسخ داد : «این یک عقاب است. سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم». عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکر می کرد یک مرغ است.</div></div><div><br></div> text/html 2019-12-28T12:41:07+01:00 delltangihayam.mihanblog.com سارا زاهدی میگن خواب یه مرگ كوتاهه http://delltangihayam.mihanblog.com/post/30 <div>میگن خواب یه مرگ كوتاهه&nbsp;</div><div><br></div><div>ولى چه فرق عجیبى است بین"مرگ"</div><div>و"خواب"</div><div>&nbsp;وقتى "عزیزى"خوابیده دلت</div><div>&nbsp;مى خواد حتى هیچ پرنده اى</div><div>&nbsp;پر نزنه تابیدارنشه</div><div><br></div><div>&nbsp;و وقتى&nbsp;</div><div>"مرده"...</div><div>دوست دارى</div><div>بابلندترین صداى دنیا</div><div>بیدارش كنى ولى افسوس....</div><div><br></div><div>تا هستیم قدر همدیگر را بدانیم</div> text/html 2019-12-28T12:40:34+01:00 delltangihayam.mihanblog.com سارا زاهدی نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده http://delltangihayam.mihanblog.com/post/29 <div>نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده، نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده..</div><div>"صادقانه زندگی کنید"</div><div><br></div><div>ما موجودات خاکی نیستیم که به بهشت میرویم. ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر برآورده ایم...</div><div><br></div><div>~ الهی قمشه ای</div> text/html 2019-12-28T12:39:57+01:00 delltangihayam.mihanblog.com سارا زاهدی دختری که با پای برهنه دنیا را شگفت‌زده کرد http://delltangihayam.mihanblog.com/post/28 <div>دختری که با پای برهنه دنیا را شگفت‌زده کرد</div><div><br></div><div>ریا بالوس (Rhea Ballos) دانش آموز ابتدایی&nbsp;</div><div>۱۱ ساله در بالاسان، فیلیپین، بعد از کسب سه&nbsp;</div><div>مدال طلا در مسابقات ورزشی استانی، با وجود&nbsp;</div><div>نداشتن کفش مناسب، یک شبه معروف شد.</div><div>این ورزشکار جوان موفق شد برنده مدال طلای&nbsp;</div><div>دوی ۴۰۰ متر، ۸۰۰ متر و ۱۵۰۰ متر دختران&nbsp;</div><div>شود. این دختربچه در حالی موفق به کسب این&nbsp;</div><div>مدال‌ها شد که کفش دوندگی مناسب نداشت و به جای آن پاهایش را با نوار‌های باند پانسمان&nbsp;</div><div>پوشانده بود.</div><div>تصاویر کفش‌های موقت دخترک که روی آن&nbsp;</div><div>آرم برند «نایکی» را با دست کشیده بود به&nbsp;</div><div>سرعت در اینترنت منتشر شد و تمجید و تحسین کل دنیا را برانگیخت.</div><div><br></div> text/html 2019-12-28T12:38:57+01:00 delltangihayam.mihanblog.com سارا زاهدی متن های سنگین http://delltangihayam.mihanblog.com/post/27 <div>فقط با کسانی بحث کنید که می‌دانید آنقدر عقل و عزت نفس دارند که حرف‌های بی‌معنی نمی‌زنند ، کسانی که به دلیل توسل می‌جویند ، حقیقت را گرامی می‌دارند و آنقدر منصف هستند که اگر حق با طرف مقابلشان باشد اشتباه بودنشان را قبول می‌کنند! پس نتیجه می‌گیریم که به ندرت در هر صد نفر یک نفر ارزش آن را دارد که با او بحث کنی.</div><div><br></div><div>~ آرتور شوپنهاور</div><div><br></div><div>----------------------</div><div><br></div><div><div>مرد فقیرى بود که همسرش از ماست کره مى گرفت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت، آن زن کره ها را به صورت توپ های یک کیلویى در می آورد. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم، بنابراین یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر شما را به عنوان وزنه قرار دادیم. مرد بقال از شرمندگی نمیدانست چه بگوید.&nbsp;</div><div><br></div><div>یقین داشته باش که: به اندازه خودت&nbsp;</div><div>برای تو اندازه گرفته می شود.</div></div><div><br></div><div>--------------------------</div><div><br></div><div><div>تنها این را می‌دانم که هنگامی که در خواب هستم، نه ترسی دارم، و نه امیدی، نه تنشی و نه شکوهی هیچ - و خدایش بیامرزد آن مردی که خواب را اختراع کرد!</div><div><br></div><div>خواب همانند شنلی بر روی تمامی افکار بشریت است، مانند غذایی برای رفع گرسنگی و آبی برای از بین بردن تشنگی و مانند آتش گرما بخش و شور و شوقی لذت بخش و خواب در نهایت واحد پول جهانی است که می‌‌توان با آن هر آنچه که باید را خرید، ترازی که شبان و شاه را یکسان می‌کند و دیوانه و عاقل را در یک سطح قرار می‌دهد.</div><div>تا جایی که شنیده‌ام تنها یک چیز بد در رابطه با خواب وجود دارد و آن تشابهش با مرگ است.</div><div><br></div><div>سروانتس</div></div> text/html 2019-12-28T12:36:07+01:00 delltangihayam.mihanblog.com سارا زاهدی متن سنگین عاششقانه http://delltangihayam.mihanblog.com/post/26 <div>Start where you are use</div><div>what you have do what you can</div><div>don't stop ever.</div><div><br></div><div>از جایی که هستی شروع کن، از چیز هایی که داری استفاده کن، کاری که میتونی انجام بده، اما هرگز توقف نکن.</div><div>----------------</div><div><div>هرچی بیشتر به مردم نگاه میكنم&nbsp;</div><div>و اونارو میشناسم</div><div>&nbsp;بیشتر درك میكنم چرا خدا&nbsp;</div><div>به نوح گفت حیوانات رو سوار كشتی كنه!</div></div><div>------------------------</div><div><div>The only thing that will make you happy is being happy with who you are.</div><div><br></div><div>تنها چیزی که می تونه خوشبختت کنه اینه که از همینی که هستی راضی باشی.</div></div><div>---------------------</div><div>یه وقت هایی هست که آدم باید مبارزه کنه و گاهی هم باید سرنوشتش رو قبول کنه و بپذیره که چیزی رو از دست داده, این جور مواقع فقط یه احمق به تلاشش ادامه میده, راستش من همیشه آدم احمقی بودم.</div><div>---------------------</div><div><div>اگر من دزدی میکردم تا آخر دزدی</div><div>میکردند و کشور می شد دزدخانه</div><div>همه هم دنبال دزد میگشتیم و چون</div><div>همه ی ما دزد بودیم هیچ دزدی</div><div>را هم محکوم نمی کردیم...</div></div><div>--------------------</div><div><div>بزرگی را گفتند تو برای تربیت فرزندانت چه میکنی؟&nbsp;</div><div>گفت: هیچ کار!</div><div>گفتند: مگر میشود؟</div><div>پس چرا فرزندان تو چنین خوبند؟&nbsp;</div><div>گفت: من در تربیت خود کوشیدم، تا الگوی خوبی برای آنان باشم.</div><div><br></div><div>فرزندان، راستی گفتار و درستی رفتارِ پدر و مادر را میبینند، نه امر و نهی های بیهوده ای که خود عمل نمیکنند.</div><div><br></div><div>تخم مرغ اگر با نیروی بیرونی بشکند پایان زندگیست ولی اگر با نیروی داخلی بشکند آغاز زندگیست.</div><div>همیشه بزرگترین تغییرات از درون شکل میگیرد.</div><div><br></div><div>درون خود را بشکن تا شخصیت جدیدت متولد شود،</div></div><div>------------------------------</div><div><br></div> text/html 2019-10-02T09:30:39+01:00 delltangihayam.mihanblog.com سارا زاهدی بهترین دلنوشته های 10 مهر 1398 http://delltangihayam.mihanblog.com/post/25 <div>ما میتوانیم خیلی چیزها به آدمای اطرافمون هدیه كنیم</div><div>مثل عشق ، لذات و محبت...</div><div>اما لیاقت داشتن اینها رو ...</div><div>ما نمیتونیم بهشون بدیم...!</div><div><br></div><div>~ ژواكیم ماشادو آسیس</div><div>-------------------------------------</div><div><br></div><div><div>هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب</div><div>دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است ای پری</div></div><div><br></div><div>-----------------------------------------</div><div><br></div><div><div>حقیقت این است ...</div><div>فرودگاهها،&nbsp;</div><div>بوسه های بیشتری از سالن های عروسی به خود دیده اند ...</div><div>و دیوار بیمارستانها بیشتر از عبادتگاه ها دعا شنیده اند ...</div><div>همیشه اینگونه ایم!&nbsp;</div><div>همه چیز را موکول میکنیم به زمانی که</div><div>چیزی در حال از دست رفتن است ...</div><div><br></div><div>~ چارلی چاپلین</div></div><div><br></div><div>------------------------------------</div><div><br></div><div><div>در سال 1920 اداره پست امریکا قانونی تصویب</div><div>&nbsp;کرد که فرستادن کودکان بعنوان بسته پستی ممنوع شد. قبل از آن، مردم کودکان و نوزادان را گاهی بوسیله پست جابحا می‌کردند!</div></div><div><br></div><div>----------------------------------</div><div><br></div><div><div>باید دست نیافتنی بود!</div><div>مثل قله های بلند بکری که&nbsp;</div><div>دست هیچ کس به آن نمی رسد،</div><div>باید همیشه رویا باقی ماند</div><div>هرکسی ارزش تجربه کردنت را ندارد؛</div><div>سعی کن آرزویی محال باشی</div><div>تا خاطره ای که به تمسخر یاد شوی...</div><div>تلخ است اما دنیا ارزش اعتماد کردن را ندارد!</div><div><br></div><div>&nbsp;پروانه حسینی</div></div><div><br></div><div>---------------------------------------</div><div><br></div><div><div>کاش هرگز بزرگ نمی شدم</div><div>و نمی فهمیدم</div><div>که پدرم به من دروغ گفت:</div><div>که هر چیزی را در خاک بکاری روزی سبز خواهد شد</div><div>و این از لطف خداوند است</div><div>چرا کسی نمی فهمد؟</div><div>من سالهای زیادی انتظار کشیدم</div><div>اما</div><div>مادرم سبز نشد!</div><div>&nbsp;سابیر هاکا</div></div><div>------------------------------------------</div><div><br></div><div><div>پیرمردی هر روز توی محله پسرکی رو با پای برهنه می دید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد.</div><div><br></div><div>روزی رفت و یه کفش کتونی نو خرید و اومد به پسرک گفت: بیا این کفشا رو بپوش.</div><div><br></div><div>پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خدایید؟</div><div>&nbsp;</div><div>پیرمرد لبش را گزید و گفت نه پسرجان.&nbsp;</div><div><br></div><div>پسرک گفت: پس دوست خدایی، چون من دیشب فقط به خدا گفتم کفش ندارم.&nbsp;</div><div><br></div><div>"دوست خدا بودن سخت نیست..."</div></div><div><br></div><div>------------------------------------------------------</div><div><br></div><div><div>فرق نمی کند</div><div>چه کسی اول می آید !</div><div>مهم این است که چه کسی</div><div>زیر قولش نمیزند ...</div></div><div><br></div><div>-----------------------------------------------------</div><div><br></div><div><div>دوره ی مدرن است و دیگر بنی آدم اعضای یکدیگر نیستند</div><div><br></div><div>&nbsp;به این معناست که بنی آدم دیگر برای هم نمی میرند</div><div>درحالیکه ما قبلا برای هم می مردیم</div><div><br></div><div>امروزه همگان درآستانه ی</div><div>&nbsp;(سلطنت پول) حاضرند بمیرند!</div><div><br></div><div>&nbsp;بنی آدم</div><div>&nbsp;محمود دولت آبادی</div></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div> text/html 2019-10-02T09:02:27+01:00 delltangihayam.mihanblog.com سارا زاهدی معرفی فیلم Shaft محصول 2019 http://delltangihayam.mihanblog.com/post/24 <div><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://uupload.ir/files/au3c_shaft.jpg" alt=""></div><div><font size="3">Shaft</font></div><div><font size="3">ژانر:&nbsp; اکشن کمدی</font></div><div><font size="3">امتیاز: 6.5</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">خلاصه داستان:داستان این فیلم بر روی یک متخصص امنیت سایبری به نام جان شفت جونیور ملقب به “جی جی” تمرکز دارد که مدرک خود را از موسسه فناوری ماساچوست (ام آی تی) گرفته است. همه چیز در زندگی جی جی خوب پیش می رود تا اینکه بهترین دوستش در موقعیت مشکوکی کشته می شود. با اینکه جی جی در کار خود بسیار ماهر است، اما برای کشف حقیقت در مورد مرگ نابهنگام دوستش، به یک سری آموزش های خاص نیاز دارد...</font></div> text/html 2019-08-31T08:54:20+01:00 delltangihayam.mihanblog.com سارا زاهدی عکس نوشته های عاشقانه http://delltangihayam.mihanblog.com/post/23 <div><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://uupload.ir/files/jstj_photo_2019-08-31_12-56-14.jpg" alt=""></div><div><font size="3">آدم</font></div><div><font size="3">دلش براے خاطره‌هاش تنگ میشہ</font></div><div><font size="3">و گرنہ یہ دروغگوے خائن ڪہ دلتنگے نداره...</font></div><div><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://uupload.ir/files/g3ex_photo_2019-08-31_12-57-14.jpg" alt="دلنوشته عاشقانه"></div><div><font size="3"><div>گاهے</div><div>تمام جمعیت شهر،</div><div>همان یڪ نفریست</div><div>ڪہ نیست...</div><div><br></div></font></div><div><font size="3"><br></font></div> text/html 2019-08-31T08:20:17+01:00 delltangihayam.mihanblog.com سارا زاهدی عکس دلنوشته http://delltangihayam.mihanblog.com/post/21 <font size="3"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://uupload.ir/files/26x8_photo_2019-08-31_12-49-56.jpg" alt="عکس دلنوشته"> </font><div><font size="3"><br></font></div><div><div><font size="3">عجب</font></div><div><font size="3">دنیایست بےوفا باشے شڪایت میڪنند</font></div><div><font size="3">با وفا باشے خیانت میڪنند</font></div><div><font size="3">مهربان باشے رهایت میڪنند...!</font></div></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://uupload.ir/files/ltp_photo_2019-08-31_12-50-02.jpg" alt="دلنوشته عاشقانه"></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><div><font size="3">بہ احمقانہ‌ترین شڪل ممڪن</font></div><div><font size="3">دلتنگ ڪسے هستم</font></div><div><font size="3">ڪہ هیچ خیابانے را</font></div><div><font size="3">با او قدم نزده‌ام!</font></div><div><font size="3">اما او در تمام خاطرات من</font></div><div><font size="3">راه مے‌رود...</font></div></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://uupload.ir/files/r8cd_photo_2019-08-31_12-52-01.jpg" alt="دلنوشته های عاشقانه 1"></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><div><font size="3">با خدا رفیق باش</font></div><div><font size="3">از همہ بےنیاز مےشوے...</font></div></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://uupload.ir/files/8qdo_photo_2019-08-31_12-54-22.jpg" alt=""></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><div><font size="3">دلگیر نشو از آدما</font></div><div><font size="3">نیش زدن طبیعتشونہ</font></div><div><font size="3">سالهاست بہ هواے بارانے میگویند</font></div><div><font size="3">خراب...</font></div></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><br></div> text/html 2019-08-31T08:11:26+01:00 delltangihayam.mihanblog.com سارا زاهدی دلنوشته 9 شهریور 1398 http://delltangihayam.mihanblog.com/post/20 <div><font size="3">باید خیانت کنی تا&nbsp;</font></div><div><font size="3">دیونت باشن ،&nbsp;</font></div><div><font size="3">باید دروغ بگی تا همیشه به فکرت باشن&nbsp;</font></div><div><font size="3">باید هی رنگ عوض کنی&nbsp;</font></div><div><font size="3">تا دوستت داشته باشن&nbsp;</font></div><div><font size="3">اگه ساده ای ، با وفایی ، همیشه تنهایی ...</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">---------------------------------------------------------</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><div><font size="3">ڪاش رابطہ‌ها</font></div><div><font size="3">همیشہ مثل روزاے اول میموند</font></div><div><font size="3">شور و شوق اولین روزاے چت ڪردن</font></div><div><font size="3">تا صبح بیدار موندنا،</font></div><div><font size="3">دلهره‌ے یڪے دو تا دیدار اول...</font></div></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">--------------------------------------------------------------</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><div><font size="3">‌</font></div><div><font size="3">‌آیا می دانید در گاو بازی به چه کسی جایزه اول تعلق میگیرد؟!</font></div><div><font size="3">به کسی که نسبت به حمله گاو، بهترین جاخالی ها را داده...</font></div><div><font size="3">نه به آن کسی که با گاو درگیر شده!</font></div><div><font size="3">در زندگی هم وقتی گاوی به سمت شما می آید حتما کنار بکشید!</font></div><div><font size="3">درگیری با گاوهای زندگی بی فایده است...!</font></div></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">--------------------------------------------------</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><div><font size="3">گاهی وقت ها&nbsp;</font></div><div><font size="3">دادن شانس دوباره&nbsp;</font></div><div><font size="3">به کسی مثل دادن یه گلوله اضافه ست</font></div><div><font size="3">برای اینکه بار اول نتونسته&nbsp;</font></div><div><font size="3">تور خوب هدف بگیره&nbsp;</font></div></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">-----------------------------------</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><div><font size="3">تو مهربان باش</font></div><div><font size="3">بگذار بگویند ساده است</font></div><div><font size="3">فراموشڪار است زود مےبخشد...</font></div><div><font size="3">سالهاست دیگر ڪسے در این سرزمین ساده نیست...</font></div><div><font size="3">اما تو تغییر نڪن...</font></div></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">----------------------------------</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><div><font size="3">باکسی نباش که</font></div><div><font size="3">از بی کسی می خواهد باتو باشد...</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">باکسی باش که</font></div><div><font size="3">بین همه می خواهد باتو باشد..!</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">این رو آویزه ی گوشت کن رفیق:</font></div><div><font size="3">"اعتمــــــاد"</font></div><div><font size="3">"المثنــــــــی"</font></div><div><font size="3">"نــــــــدارد"</font></div></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">---------------------------------</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><div><font size="3">بہ احمقانہ‌ترین شڪل ممڪن</font></div><div><font size="3">دلتنگ ڪسے هستم</font></div><div><font size="3">ڪہ هیچ خیابانے را</font></div><div><font size="3">با او قدم نزده‌ام!</font></div><div><font size="3">اما او در تمام خاطرات من</font></div><div><font size="3">راه مے‌رود...</font></div></div><div><font size="3"><br></font></div><div><br></div>